العلامة المجلسي

1331

حياة القلوب ( فارسي )

گفتند : أنواع متاعها وجواهر وعنبر وساير چيزها است واين كشتى ديگر خالى است كه ما خود سوار مىشويم . گفت : قيمت اين متاعهاى شما چند مىشود ؟ گفتند : بسيار مىشود ، حسابش را نمىدانيم . گفت : من يك چيزى دارم كه بهتر است از مجموع آنچه در كشتى شما است . گفتند : چه چيز است ؟ گفت : كنيزكى دارم كه هرگز به آن حسن وجمال نديده‌ايد . گفتند : به ما بفروش . گفت : مىفروشم به شرط آنكه يكى از شما برود وأو را ببيند وبراي شما خبر بياورد وشما آن را بخريد كه آن كنيز نداند ، وزر به من بدهيد تا من بروم وآخر أو را تصرف كنيد . ايشان قبول كردند وكسى فرستادند كه آن زن را ديد وخبر آورد كه چنين كنيزى هرگز نديده‌ام ، پس آن زن را به ده هزار درهم به ايشان فروخت وزر گرفت . چون أو رفت وناپيدا شد ايشان به نزد آن زن آمدند وگفتند : برخيز وبيا به كشتى . گفت : چرا ؟ گفتند : تو را از آقاى تو خريده‌ايم . گفت : أو آقاى من نبود . گفتند : اگر نمىآئى تو را به زور مىبريم . بناچار برخاست وبا ايشان به كنار دريا رفت ، وچون نزديك كشتيها رسيدند هيچ‌يك از ايشان از ديگران أيمن نبودند ، پس آن زن را بر روى كشتى متاع سوار كردند وخود همه در كشتى ديگر در آمدند وكشتيها را روان كردند ، چون به ميان دريا رسيدند خدا بادي فرستاد وكشتى ايشان با آن جماعت همه غرق شدند وكشتى زن با متاعها نجات يافت وباد أو را به جزيره‌اى برد ، پس از كشتى فرود آمد وكشتى را بست ؛ چون برگرد آن جزيره بر آمد ديد مكان خوشى است وآبها ودرختان ميوه‌دار دارد ، پس با خود گفت كه : در اين جزيره مىباشم واز اين آب وميوه‌ها مىخورم وعبادت الهى مىكنم تا مرگ دريابد مرا .